|
|
|
|
|
شما که عشقتان زندگی ست
شما که خشمتان مرگ است شما که تابانده اید در یاس اسمانها امید ستارگان را شما که به وجود اورده اید سالیان را قرون را و مردانی زاده اید که نوشته اند بر چو.به ی دارها یادگارها، و تاریخ بزرگ اینده را با امید در بطن کوچک خود پرورده اید، و شما که پرورده اید فتح را در زاهدان شکست، شما که عشقتان زندگی ست شما که خشمتان مرگ است.. شما که برق ستاره ی عشق اید در ظلمت بی حرارت قلب ها، شما که سوزانده اید جرقه ی بوسه را بر خاکستر تشنه ی لب ها. وبه مااموخته اید تحمل و قدرت را در شکنجه ها و در تعب ها وپاهای ابله گون با کفشهای گران در جست و جوی عشق شما می کند عبور بر راه های دور، در اندیشه ی شماست مردی که زورق اش را می راند بر اب دور دست، شما که عشق تان زندگی ست شما که خشمتان مرگ است! شما که زیبایید تا مردان زیبایی را بستایند و هر مرد که به راهی می شتابد جادویی نوشخندی از شماست و هر مرد در ازادگی خویش به زنجیر زرین عشقی ست پای بست، شما که عشقتان زندگی ست شما که خشمتان مرگ است! شما که روح زندگی هستید و زندگی بی شما اجاقی ست خاموش، شما که نغمه ی اغوش روحتان در گوش جان مرد فرح زاست شما که در سفر پرهراس زندگی،مردان را در اغوش خویش ارامش بخشیده اید و شما را پرستیده است هر مرد خودپرست،- عشقتان را به ما دهید شما که عشقتان زندگی ست! و خشمتان را به دشمنان ما شما که خشمتان مرگ است! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 20:33 توسط بهار
|
|
||