|
|
|
|
|
"- نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت. در خانه ، زیر پنجره گل داد یاس پیر. دست از گمان بردار! با مرگ نحس پنجه میفکن! بودن به از نبود شدن،خاصه در بهار..."
نازلی سخن نگفت ، نازلی بنفشه بود: گل داد و مژده داد:"زمستان شکست!" و رفت...
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ "برای کسی که خیلی زود از پیشم رفت و رفتنش روزی هزار بار پوچ بودن زندگی را در قلبم کنده کاری کرد برای پدرم...." |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 14:40 توسط بهار
|
|
||